X
تبلیغات
اسیر آزاد

اسیر آزاد

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است/ کارم از گریه گذشته که بدان می خندم

               تو گفتی ، زمین ،  آسمانی شود          

                  هوا ترد و رنگین کمانی شود

تصادف کند آب با آینه

خیابان پر از مهربانی شود

تو دستور دادی تنم بشکفد

لبم بوسه ای ناگهانی شود!

تو مجنون ایرانی ِمن شوی

که لب های لیلی جهانی شود

تو می خواستی یوسفت نشکند

اگر چه زلیخا روانی شود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 15:48  توسط پارمیس  | 

من مرده ام....همين....

جسمی شکسته و روحی پر خراش
عاشق نمی شوم ، دلواپسم نباش

دستانی از تهی ،پاهایی از ورم
فکر مرا نکن ! امروز بهترم

حال مرا نپرس ! چیزی مهم که نیست
این دل شکستگی اقرار بی کسی است

درگیر من نشو ! همدم نمی شوم
حوا مرا ببخش ! آدم نمی شوم

شکل خودم شدم تلخ و بدون رحم
در انتهای خویش حال مرا بفهم !

شکلی شبیه من با چشم گریه سوز
باور نمکی کنم آیینه را هنوز

از پشت این سکوت ، از این نقاب و نقش
زخم مرا ببین ! جرم مرا ببخش !

درگیر عادتم سرگرم گم شدن
در مرز یک سقوط ، من مرده ام ، همین!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 15:46  توسط پارمیس  | 

آرزو دارم مرگت را ببينم....

ارزو دارم مـرگـت را ببــینـم ، بر مــزارت دســته هـای گـل بچـیـنــم
 

آرزو دارم ببــینم پــر گناهـــی ، مــرده ای در دوزخــی و روسیاهــی
جـــای اینــکــه عاشــق زارتـــو باشم ، آرزو دارم عــزادار تــو باشـــم

بهتــر از هــر عاشـقی نازت کشیدم ، درعوض نامردمی ها ازتو دیدم
هرکجایی راه خوشبختی نیابــی ، راحت و بی دغـدغـه هرگــز نخوابی
هرکجایی آب خــوش هــرگزننوشی ، یالبــاس عافــیت هــرگز نپــوشــی

جـــای اینــکــه عاشــق زارتـــو باشم ، آرزو دارم عــزادار تــو باشـــم

ای چپاولگر توای وحشی ترازبـــبر ، وحشتیانه هم بمیری گرکنی صبر
عــاشـــقم کــردی و رفتــی ازکــنارم ، رنگ پائیزی کشیـــدی بر بهــارم
ای پری وانس وجن باتو همه قهر ، مرگ آیینه بنـدان می کند شـهر

جـــای اینــکــه عاشــق زارتـــو باشم ، آرزو دارم عـزادار تــو باشـــم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 15:45  توسط پارمیس  | 

بی تو اما....

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم... همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم... شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم... شدم آن عاشق دیوانه که بودم.... در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید... عطر صد خاطره پیچید....گل صد خاطره خندید.... یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم.... پر گشودیم و د آن خلوت دلخواسته گشتیم... ساعتی چند بر لب جوی نشستیم... تو همه راز جهان رخته در چشم سیاهت... من همه محو تماشای نگاهت... آسمان صاف و شب آرام.... بخت خندان و زمان رام.... شب و صحرا و گل و سنگ.... همه دلداه به آواز شباهنگ..... یادم آمد تو به من گفتی از این عشق حذر کن... لحظه ای چند بر این آب نظر کن... آب آیینه ی عشق گذران است.... تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است... باش فردا که دلت با دگران است... تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن.... به تو گفتم حذر از عشق ندانم... سفر از پیش تو هرگز نتوانم... روز اول که دل من به تمنای عشق تو پر زد... چون کبوتر لب بام تو نشستم... تو به من سنگ زدی من نرمیدم....نگسستم... باز گکفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم... تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم... حذر از عشق ندانم....سفر از پیش تو هرگز نتوانم....نتوانم.... اشکی از شاخه فرو ریخت... مرغ شب ناله سردی زد و بگریخت... اشک در چشم تو لرزید.... ماه بر عشق تو خندید... یادم آید دگر از تو جوابی نشنیدم... پای در دان اندوه کشیدم... نگسسستم...نرمیدم... رفت در ظلمت شب آن شب و شب های دگر هم.... نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم... نکنی باز از آن کوچه گذر هم... بی تو اما... به چه حالی من از آن کوچه گذشتم....
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 15:42  توسط پارمیس  | 

ارزو دارم مـرگـت را ببــینـم ، بر مــزارت دســته هـای گـل بچـیـنــم
 

آرزو دارم ببــینم پــر گناهـــی ، مــرده ای در دوزخــی و روسیاهــی
جـــای اینــکــه عاشــق زارتـــو باشم ، آرزو دارم عــزادار تــو باشـــم

بهتــر از هــر عاشـقی نازت کشیدم ، درعوض نامردمی ها ازتو دیدم
هرکجایی راه خوشبختی نیابــی ، راحت و بی دغـدغـه هرگــز نخوابی
هرکجایی آب خــوش هــرگزننوشی ، یالبــاس عافــیت هــرگز نپــوشــی

جـــای اینــکــه عاشــق زارتـــو باشم ، آرزو دارم عــزادار تــو باشـــم

ای چپاولگر توای وحشی ترازبـــبر ، وحشتیانه هم بمیری گرکنی صبر
عــاشـــقم کــردی و رفتــی ازکــنارم ، رنگ پائیزی کشیـــدی بر بهــارم
ای پری وانس وجن باتو همه قهر ، مرگ آیینه بنـدان می کند شـهر

جـــای اینــکــه عاشــق زارتـــو باشم ، آرزو دارم عـزادار تــو باشـــم
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 17:15  توسط پارمیس  | 

حرف درویش تویی گمشده از خویش تویی

شادی " من" در این جاده پر پیچ تویی

ماه اين قلب توي سهيل اين دهر تويي

حرفي از عشق نزن زمزمه عشق تويي

لاله تويي ياس تويي ياور هم آواز تويي

روشني چشم و دلم دشب پرواز تويي

پرواز تويي

همسفر زندگيم ....

معني زندگيم .....

عشق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 17:13  توسط پارمیس  | 

من تو رو قد همه دنیا دوستت دارم اگر چه قلب عاشقم کم و لایق تو نیست بدون تو دنمثل من هیچ کس عاشق تو نیست واسه خوابت قصه می گم قصه ها قربونی تو سبد سبد ترانه هام مال تو ارزونی تو بزار به رسم عاشقا اشکاتو من ببوسم به پای عشقت بمونم پیر بشم و بپوسم تو رو مثل رقص ستاره تو شبهای مهتابی مثل خواب قناری ها تو یک ظهر آفتابی
و رو مثل اکثر گلها تو مخمل سبزه و صحرا مثل مهمون بارون وقت کوچ پرستوه دوستت دارم زبونم لال تو رو قد خود خدا
دوستت دارم
عمار جان دوستت دارم دیگه نمیدونم باید به چه زبونیو چه جوری بهت بگم واقعا دوستت دارم خوب واسه همین که نمیتونم دوریت را تحمل  کنم گل من




اگه يک روز فهميدي که دل هزار نفر برات تنگ شده؟ بدون اوليش منم
     اگه يک روز فهميدي که دل صد نفر برات تنگ شده؟ بدون اوليش منم

          اگه يک روز فهميدي دل ده نفر بـرات تنـگ شده؟ بـدون اولـيش منم
     اگه يک روز فهميدي که يک نفر دلش برات تنگ شده؟ بدون اون منم
اگه يک روز فهميدي که کسي دلش برات تنگ نشده؟ بدون من مُردم

دوست دارم دوست داشتنی

عشق را با تو آغاز کردم و عاشق شدن را از تو آموختم/ کدامین شاخه گل زیبا را تقدیمت کنم/ که وجود عاشقت عطر تمام گلهاست/قشنگترین گلهای دنیا تقدیم تو باد./

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 17:11  توسط پارمیس  | 

جسمی شکسته و روحی پر خراش
عاشق نمی شوم ، دلواپسم نباش

دستانی از تهی ،پاهایی از ورم
فکر مرا نکن ! امروز بهترم

حال مرا نپرس ! چیزی مهم که نیست
این دل شکستگی اقرار بی کسی است

درگیر من نشو ! همدم نمی شوم
حوا مرا ببخش ! آدم نمی شوم

شکل خودم شدم تلخ و بدون رحم
در انتهای خویش حال مرا بفهم !

شکلی شبیه من با چشم گریه سوز
باور نمکی کنم آیینه را هنوز

از پشت این سکوت ، از این نقاب و نقش
زخم مرا ببین ! جرم مرا ببخش !

درگیر عادتم سرگرم گم شدن
در مرز یک سقوط ، من مرده ام ، همین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 17:9  توسط پارمیس  | 

تنهایی را دوست دارم.... نمیخواهم کسی را...

شبی ناگهان از تو تنها شدن

شب ِحس ِای کاش فردا شدن

شب ِجان ِبارانم آتش گرفت

شب ِ بغض ِ کهنه زبانش گرفت

شب ِ تکه تکه غرورم شکست

دلم – متن سنگ ِصبورم – شکست

شبِ آینه تا شد از دیدنم

پُر از وحشت ِمرگ ، خوابیدنم

همین لحظه هایی که ناباورند

مرا تا مزار ِخودم می برند

کسی مرده در من که مومن نبود

سزاوارِآغوش ِ ممکن نبود

کسی مرده در من که بیگانه نیست

ستایشگر ِقلب ِ دیوانه نیست

کجایی تو ای عطر ِ بخشودگی

به دادم برس ، مُردم از زندگی


فراسوی ِانکار و دلواپسی

رسیدن به آرامش ِبی کسی

در این ناگهان تلخ و تنها شدن

به دادم برس ،صبح ِ فردا شدن

حریقی که پایان ِاین بستر است

شکفتن در آغوش ِ خاکستر است

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 17:7  توسط پارمیس  | 

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایع سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید س

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 18:38  توسط پارمیس  |